ميرزا حسن حسينى فسايى
662
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
و الا به جانب گنجه حركت نمود و معادل پانزده هزار نفر « 1 » پسر و دختر و زن جوان از تفليس آوردند و جواد خان قاجار « 2 » والى گنجه و محمد خان قاجار زيادلو ايروانى « 3 » به حضور مبارك رسيده به حكم ايليت مورد عنايت شدند و حضرت شهريارى به خيال آنكه تمامت اين نواحى را مسخر دارد ، زمستان اين سال را در صحراى مغان « 4 » نزديك ملتقاى رود كر كه از بهترين رودهاى گرجستان است و نهر ارس ، لشكرگاه فرمود « 5 » و در خلال اين احوال بيشتر سركشان شيروان و ارمنستان و قراباغ ، سر در چنبر اطاعت درآوردند و چون سردى هوا شكست ، موكب و الا از مغان آذربايجان به جانب طهران نهضت نموده ، شرف نزول ارزانى داشت « 6 » و ايالت قم را به اسد اللّه خان پسر جناب حاجى ابراهيم خان شيرازى اعتماد الدوله كه از عمر شريفش سيزده سال گذشته بود ، عنايت گرديد و اگرچه مدتها بود كه حشمت و شوكت و قدرت سلطنت و مكنت دولت ، با حضرت شهريار قاجار بود ، ليكن تاج بر سر نگذاشت و مكرر مىفرمود تا تمامى اهالى ايران سر بر خط فرمان من ننهند ، نام شاهى بر خود سزاوار ندانم « 7 » و اين زمان كه از فتح قراباغ و شيروان و گرجستان مراجعت نمود ، اعيان دولت و سادات ملت و بزرگان درگاه و امراى سپاه و معارف ايران در دار السلطنه طهران حاضر شدند و استدعا نمودند كه چون نام شاهى را بر خود نهادن ، موقوف بر اخراج خس و خاشاك از نواحى ايران فرموديد و للّه الحمد تمامى سركشان سر در چنبر اطاعت آوردند و اگر مملكت خراسان بهجا مانده است چون به عتبه - بوسى حضرت رضا عليه التحية و الثنا ، فائز شويد تا آب آمويه ضميمه ممالك محروسه خواهد گرديد ، پس فرمود اگر به خواهش شما ، اين تاج شاهى را بر سر گذارم ، اول زحمت و مرارت شما خواهد بود « 8 » براى آنكه من راضى نخواهم گشت كه نام سلطنت را بر خود گذارم و از بزرگترين پادشاهان ايران نباشم و اين مطلب جز به كشش و كوشش صورت نبندد ، پس جناب حاجى ابراهيم خان شيرازى اعتماد الدوله وزير اعظم و امراى قاجار و بزرگان ملت و دولت درخواست نمودند كه تاج بر سر نهند و تمامى از مال و جان در فرمان پادشاه گيتىستان دريغ ندارند ، پس تاج كيانى را بر سر و بازوبند درياى نور و تاج ماه را بر بازوى جهانگشاى ببست و رشتههاى مرواريد كه هر دانه تخم عصفورى يا گلوله كافورى مىنمود از كتف چپ و راست درآويخت و شمشيرى كه در بقعهء حضرت شاه صفى اردبيلى متبرك شده بود ، بر كمر استوار نمود و از عهد سلاطين صفويه ، طابثراهم ، رسم چنين بود كه يك شب شمشير شاهى را بر سر قبر حضرت شاه صفى مىگذاشتند و جماعتى از اهل حال در آن شب ، اورادى مىخواندند و استمداد
--> ( 1 ) . ملكم خان مىنويسد : ( منقول است كه 15 هزار و اقوال ديگر هم هست كه 25 هزار اسير بردند ) تاريخ ايران ، ج 2 ، ص 105 . ( 2 ) . در روضة الصفا ، ج 9 ، ص 271 : ( جواد خان گنجهاى قاجار ) . ( 3 ) . در روضة الصفا ، ج 9 ، ص 271 : ( محمد خان ايروانى زيادلو ) . ( 4 ) . در متن : ( مغان را ) . ( 5 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 105 . ( 6 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 273 . ( 7 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 106 . ( 8 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 106 .